باد
در میان رفت و آمد بادها
چشم های غمگین
و تو خالی اش
را بر آتش دوخته بود
و استخوان هایش را در کنار آتش گرم می کرد
با دهان باز
هوا می خورد
هوا می خورد
از سوراخ های وجودم
بالا رفت
بالا رفت
تا آنجا که
استخوان هایش سوختند
و ریه هایش به پرواز در آمدند
و من همچون
بخاری سرد
از دهانش بیرون آمدم.
در میان صندلی ها
پاهایش را تاب می دهد
سرفه هایش در هوا پخش می شوند
و او به یاد می آورد
که گوش هایش خواب رفته اند
و دیگر صدای دروغ های زن کنارش را نمی شنوند
شاید باید
در این ایستگاه پیاده می شد
و بالا می آورد
همه ی آنچه شنیده بود.
مرد
گلوله ها را در میان دندان هایش می جوید
زن
رگ هایش را به یکدیگر می دوخت
مرد
می مرد
زن
در میان برگ ها به دنبال اشک هایش می گشت.
پریشانی
در میان عقربه های ساعت
زنی با پیراهنی سرخ می رقصد
در اطرافش موجوداتی ذره بینی
حلقه زده اند
و آرزوهای خود را از گوش هایشان
آویزان کرده اند
زن بی هراس می رقصد
زمان با باد رفته است
و همه تا آخرین لحظات او را همراهی می کنند
همه چیز ساکن است
و زن هم به آرامی با باد می رود
و تنها ما می مانیم
که جوراب های طلاییمان را به پا کرده ایم
و یه بهانه ی این عقربه ها می رقصیم.
همه نقش هایشان را خوب یاد گرفته اند
روز های اول این گونه نبود
اما این روز ها صحنه خیلی زود گرم می شود
همه نقش هایشان را خوب یاد گرفته اند
دیالوگ ها را هم که از بهرند
همه می توانند با تلفن ها صحبت کنند
همه می توانند دوست های تازه داشته باشند
انکار هرگز
هیچ کس چیزی را انکار نمی کند
من هم نقشم را خوب یاد گرفته ام
صحنه را برایشان جارو می کنم
سخن هرگز
هیچ کس با من سخن نمی گوید
من تنها صحنه را جارو می کنم
جارو می کنم .
بی حرکت
چه اتفاق سهمگینی است این زندگی
این سایه های غمناک
در دست هایم جان می دهند
اما من باز هم دست هایم
را در مقابل نور تکان می دهم
و باز هم این اتفاق سهمگین
را فراموش می کنم.
تونل پتويی
من روزهاست در اين تونل
پتويی به سر می برم
پاهايم می چرخند
و ضمير نيمه آگاهم در تعقيب يک مگوفين
مرابه اين ديوارها می کوبد
آن زن قرمز
آواز غمناک خود را ادامه می دهد
و من باز هم مگوفين را فراموش می کنم
من همه چيز را فراموش می کنم !
شايد قهرمان داستان کسی ديگر است ؟!
( مگوفين : مگوفين چيزی است که قهرمان داستان در تعقيب آن است .)
مهمان
آن دخترک غمگين
در خانه ی ما نشسته بود
غم و اندوه
در فنجان های چای شناور بود
و هر قطره چای
توده ای از انبوه را
در وجودش شناور می ساخت .
بند باز
و انگار
زمان آن فرا رسيده است
که خستگی هايم را با کسی تقسیم کنم !
گوژپشت نتردام
کوله بار کس ديگری را می برد
و من برای شما بند بازی می کنم
تا شما بخنديد
بخنديد
روی بندها بالا و پايين می پرم
تا شايد شما مرا ببينيد و
بخنديد .
دور
هنگامی که با پدر و مادرم صحبت می کنم فراموش می کنم که در چه قرنی زندگی می کنيم .
